درباره من

حمید دابالا[22]
چه توفیری می کنه؟ حتی اگه در نحس ترین روز سال هم به دنیا اومده باشی، باز محکومی به زندگی در همین سرای سپنج و پر کینه. درست مانند دیگران. اما...
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

آی دی من
تماس با من

موضوعات وبلاگ
جامعه
هنر
مذهب
ادبیات

بایگانی
بهار 87 [8]
زمستان 86 [6]
پاییز 86 [2]
تابستان 86 [4]
دست نوشته های پیشین


پیوندهای روزانه
تک درخت سرو
لب گزه
اندیشه
مهر ورزان
پارسه
رجب پور
سجاد
آل یاسین


پیوندها
مرجع متخصصان ایران
رندانه
نوش خند
بی رنگ و بی نشان
وبلاگ فارسی
لیست وبلاگ ها
تالارهای گفتگو

عضویت در خبرنامه

نام:

ایمیل:

 

نشانه وبلاگ



نشانه ها







وبلاگ فارسی

رهگذران
رهگذران کل :1698
رهگذران امروز : 9
 RSS 

   

و او بزرگ‏تر است ...


دیباچه
پاییز بود. یک روز تاریک و بارانی. و من دانش‏آموزی دبستانی. سال پنجم بود و به کمک آن‏چه «پارتی» اش می‏خوانند به دبستان جدید آمده بودم. ...
زنگ تفریح خورد و کلاس تعطیل شد. آسمان به شدت می‏نالید و سخت می‏بارید. ... و ما در کلاس ماندیم. جمعی دوستانه شور گرفتند تا در آن کلاس ِ دست بالا بیست متری،‏ به جای حیاط مدرسه، بازی کنند. ... تازه‏وارد و غریبه که باشی، هیچ دعوت جمعی را بی‏پاسخ نمی‏گذاری.
 ... و شد آن‏چه نباید. هنوز در عیش بودیم که آقای ناظم در ورودی کلاس ظاهر شد. هر چند نگاه چشمانش نشان از عمق مهربانی داشت، قامت بلند و سبیل‏های پر پشت و صدای رسایش دریای وحشت بود. ...
دفتر مدرسه، مدیر، ناظم. و آقای طاهرخانی ،معلم کلاسمان، که ساکت نشسته بود و نظاره‏گر. صحبت از تنبیه و جریمه بود. کسر نمره و نامه‏ی احضاریه‏ای برای والدین. نمی‏دانستم و نمی‏فهمیدم علت گریه‏ها را. آنان می‏گریستند و من خیره به آن‏ها می‏نگریستم. «مگه اینا چه اهمیتی داره که باید براش گریه کنم؟».
... همه می‏گریستند. ... همه می‏گریستیم. در همهمه‏ای گنگ: «آقا! تو رو خدا ببخشید»، «آقا اجازه! غلط کردیم.»، « آقا!ببخشین»، «آقا! تو رو خدا». فریادهای وحشتناک ناظم، نگاه‏های خشمگین مدیر و زاری‏های کودکانه‏ی ما. آقای طاهرخانی سکوتش را شکست و همه آرام کرد و گفت: «هیچ وقت کاری نکنین که بعدش مجبور بشین بگین ببخشید. اما مرد باشین وقتی کاری کردین پاش وایستین. از من به شما نصیحت قبل ِ هر کاری خوب فکر کنین تا بعدش نخواد که بگین ببخشید».
... و در آخر، میانجی‏گری کرد و ما روانه‏ی کلاس شدیم. البته با چشمانی کبود و نفس‏هایی بریده.


انجام
حکایت، حکایت میخ در سنگ کوفتن است و آب در هاون کوبیدن (1). چه سود بدانی و بفهمی و عمل نکنی، «که در کم خردی از همه عالم بیشی». به گونه ای که از آغاز هفته پنج بار مجبور به عذرخواهی شده ای. یعنی میانگین روزی 1.25 بار.!


سرانجام
و خدا داناتر است به سرانجام ما...


------------------------------------------------
پاورقی:
1- البته مثل های بیشتر هم هست



به تاریخ سه‏شنبه 11 تیر 1387 ساعت 9:19 عصر قلمی گردید، حمید دابالا

و او بزرگ‏تر است...


به نتایج‏اش که می‏نگرم، با خود می‏اندیشم: "نمی‏دانم، آن روزها "شور"م خالی از "شعور" گشته بود یا "شعور"م پر از "شور" ...
و پاسخم می‏دهد:" چه فرقی می‏کند. شور یا بی نمک هر دو بی‏مزه است ..." و من این را نمی‏دانستم.
خدایا مرا ببخش.

نتیجه‏ی ورزشی: آشپز که یکی نباشه، آش یا شور میشه یا بی‏نمک.!
وجدان ناخودآگاه: خوب فرض کن که یکی باشه.! اونوقت آش رو به سلیقه‏ی خودش درست می‏کنه. نه من و تو.

نتیجه ی اخلاقی: "شوری" زیان آور است. به ویژه برای فشار خون.
رهگذر: و کمبود نمک (از آن‏جا که یدینیزه اش می‏کنند)، سبب کمبود ید در بدن می‏شود.

پا نوشت:
یدینیزه: افزودن ید. ید دار کردن. یا یه چیزی تو همین مایه‏ها.


به تاریخ دوشنبه 3 تیر 1387 ساعت 9:58 صبح قلمی گردید، حمید دابالا